Monday, March 28, 2011

بمان


به شب بگوییم بماند
در سیاهی شرمی بود
از سپیده و خورشید
و چادر سیاه حصر

به شب بگوییم بماند
اینک که روز
وامی است از ادیسون
که قطار جهنم را منفجر می کند
و چراغ های وقاحت
بر سقف آسمان می سوزند.

فروردین 89

Saturday, March 5, 2011

بگذار سیاه بماند
شب نرود
سپیده در راه نیست
طلوع خون است.

Tuesday, March 1, 2011

لیلی بچرخ!


لیلی گفت : بس است. دیگر بس است و از قصه بیرون آمد.
مجنون دور خودش می چرخید. مجنون لیلی را نمی دید رفتنش را هم.
لیلی گفت: کاش مجنون این همه خودخواه نبود. کاش لیلی را می دید.
خدا گفت: لیلی بمان. قصه بی لیلی را کسی نخواهد خواند.
لیلی گفت: این قصه نیست. پایان ندارد. حکایت است. حکایت چرخیدن.
خدا گفت: مثل حکایت زمین مثل حکایت ماه. لیلی بچرخ.
لیلی گفت: کاش مجنون چرخیدنم را می دید. مثل زمین که چرخیدن ماه را می بیند.
خدا گفت: چرخیدنت را من تماشا می کنم. لیلی بچرخ.
لیلی چرخید چرخید و چرخید.
دور دور لیلی است. لیلی می گردد و قصه اش دایره است.
هزار نقطه دوار. دیگر نه نقطه و نه لیلی.
لیلی! بگرد. گردیدنت را من تماشا می کنم.
لیلی! بگرد. تنها حکایت دایره باقی است.