Tuesday, June 21, 2011

بايد براي خودم سرمشق بنويسم.

بايد براي خودم سرمشق بگيرم و هزار بار از روش بنويسم و بعد خودم رو جريمه كنم و با بنويسم. بايد بنويسم مي خوام كه دوستت نداشته نباشم، مي خوام كه دل بكنم از اين عاشق تو بودن. بايد عطر تنت رو كه همين حالا پيچيده تو اتاقم به كناري بزنم. بايد تپش هاي قلبت رو تو گوشم ساكت كنم. بايد ردپاي انگشتات رو روي پوست تنم پاك كنم. بايد حس نكنم حلقه بازوهات رو. بايد براي خودم سرمشق بگيرم و هزار بار بنويسم كه مي خوام عاشق تو نباشم.  

Sunday, June 5, 2011


عشق ورزی نبود
و یگانگی نیز.
و زنانگی
با سرانگشتانت
-سرشار از درد
ذوب شد.

خود را نمی پوشانم
عریانی خود را پاک می کنم.

Tuesday, April 26, 2011

دلم گرفته


صدای پا، صدای راه رفتن قدم های محکم، صدای ظرف صدای سماور ... صدای بودن مادر. مثل روزهای بچگی، مثل صبح های مدرسه که بیدار می شدم و توی رختخواب به این صداها گوش می دادم تا وقت خوردن .. نخوردن صبحانه با نون گرم وتازه. امروز هم همون صدای آشنا.. همون حضور آشنا.. چقدر از آخرین باری که با این صدا بیدار می شدم می گذره..  صبحانه نمی خورم و می رم سر کار. بدخلق و گرفته. می دونم ظهر که برگردم باز خالی خونه منتظرم نشسته. دیگه بوی غذا، سفره عصرونه بدو به سمت آشزخونه، تعریف داستان های روزانه در کار نیست. دیگه اطمینان و امنیت بودن مامان نیست. یه خالی ساکته. و من دلم گرفته. هیچ کس نیست که بدونه من دلم برای برگشتن و دیدن مامان توی خونه تنگ شده. من دلم برای کابوس شبونه و خوابیدن کنار آرامش حضور پدر و مادر تنگ شده. من دلم برای گفتن حرف های نگفته توی نامه های کاغذ دفتر مشق تنگ شده. من کلی حرف تو دلم مونده، کلی ترس تو دلم نشسته، من کلی شب پر کابوس دارم، کلی شب بی خواب..

Monday, March 28, 2011

بمان


به شب بگوییم بماند
در سیاهی شرمی بود
از سپیده و خورشید
و چادر سیاه حصر

به شب بگوییم بماند
اینک که روز
وامی است از ادیسون
که قطار جهنم را منفجر می کند
و چراغ های وقاحت
بر سقف آسمان می سوزند.

فروردین 89

Saturday, March 5, 2011

بگذار سیاه بماند
شب نرود
سپیده در راه نیست
طلوع خون است.