صدای پا، صدای راه رفتن قدم های محکم، صدای ظرف صدای سماور ... صدای بودن مادر. مثل روزهای بچگی، مثل صبح های مدرسه که بیدار می شدم و توی رختخواب به این صداها گوش می دادم تا وقت خوردن .. نخوردن صبحانه با نون گرم وتازه. امروز هم همون صدای آشنا.. همون حضور آشنا.. چقدر از آخرین باری که با این صدا بیدار می شدم می گذره.. صبحانه نمی خورم و می رم سر کار. بدخلق و گرفته. می دونم ظهر که برگردم باز خالی خونه منتظرم نشسته. دیگه بوی غذا، سفره عصرونه بدو به سمت آشزخونه، تعریف داستان های روزانه در کار نیست. دیگه اطمینان و امنیت بودن مامان نیست. یه خالی ساکته. و من دلم گرفته. هیچ کس نیست که بدونه من دلم برای برگشتن و دیدن مامان توی خونه تنگ شده. من دلم برای کابوس شبونه و خوابیدن کنار آرامش حضور پدر و مادر تنگ شده. من دلم برای گفتن حرف های نگفته توی نامه های کاغذ دفتر مشق تنگ شده. من کلی حرف تو دلم مونده، کلی ترس تو دلم نشسته، من کلی شب پر کابوس دارم، کلی شب بی خواب..